مادر بیشتر از همیشه لبخند بر لب دارد و لباسهای خوشرنگ و تمیزمان را اتو میکشد و میگوید: بچهها، این لباسها را صبح عیدغدیر میپوشید برای رفتن به مراسم جشن غدیر.
بابا پلاستیکهای شکلات رنگیرنگی و برچسبهای قشنگ عید غدیر را میگذارد روی میز و میگوید: بسما...، ببینم چه کار میکنید برای عید غدیر!
دوتا خواهرهایم ذوقزده با خوشحالی میپرند جلو با یکعالمه روبانهای سبز و شکلاتها را از دست بابا میگیرند تا بروند در بستهبندی هدایای عید هرچه هنر دارند نشان دهند.
برادرم میگوید: باباجان، بستن ریسهی پرچمهای عید غدیری کار من و شماست. کی بزنیم؟ الان چطور است؟
من میگویم: من در گروه پخش شربتهای نذری مسجد هستم. بابابزرگ دستی روی سر من میکشد و میگوید: آفرین، احسنت به پسرم!
باید همه به استقبال عید غدیر برویم. این یک رسم و سنت خوب است که هرکس بهاندازهی توانش، خبر شیرین جانشینی مولا را به بقیه منتقل کند.
مادربزرگ هم خوشحال است. مانند رسم هر سالش در عید غدیر، میخواهد تعدادی غذای خوشمزه بپزد تا به مردم نذری بدهد.
من عید غدیر را خیلی دوست دارم، زیرا همانطور که خانوادهی من را دور هم جمع میکند، همهی مردم شهر را دورهم جمع میکند. همیشه جشنگرفتن عید،دستهجمعی قشنگتر است.